تبليغاتX
گاهي سكوت حرفهاي قشنگي مي زند

گاهي سكوت حرفهاي قشنگي مي زند

دیگر تمام شد باید پیام تسلیتی برای روزنامه ها بفرستم....


+نوشته شده در 91/01/19ساعت10توسط پريسا | |



گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی

حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست.....

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست.....

+نوشته شده در 91/01/16ساعت11توسط پريسا | |



احساس میکنم چنان خسته ام که کمی به مرگ نیاز دارم.

خواب دیده ام

خواب دیده ام محکوم شده ام به مرگ

این زندگی آیا چیزی جز این است؟؟؟؟

+نوشته شده در 90/11/20ساعت19توسط پريسا | |



تورا باغ نامیدم و صبح در کوچه بالید

تورات در نفس های خود آشیان دادم ای آذرخش مقدس !

میان دل خویش و دریا برای تو جای دیگر بایدم ساخت

میان ایجاز باران

و جایی که نشنفته باشد

صدای قدمهای غم  را و هیهای غم را.....

+نوشته شده در 90/01/29ساعت15توسط پريسا | |



من به بازی تقدیر ایمان آوردم

و به تمام آنچه که خدا برایمان نمیدهد

و به حکمت خدا

وبه خود خود خود خدا.....

+نوشته شده در 89/12/12ساعت13توسط پريسا | |



غصه که میخوری انگار تمام دردهای دنیا را میکشم

بهار هم تمام شد

مگر ما چند بهار دیگر ...؟

بخند عزیزم

ببین چقدر زیباتری !!

دلم گرفته !

+نوشته شده در 89/12/04ساعت15توسط پريسا | |



این امتحانای لعنتی رو بالاخره امروز تموم کردم

فقط خوشحالم که دیگه راحت شدم

همین !

زندگی با امتحان خیلی سخته !

از هرنوع امتحان که باشه

مثل همه لحظه های زندگیمون که مدام بد میاریم و  

بعدش علما میگن این امتحان خداست!

 

+نوشته شده در 89/11/02ساعت9توسط پريسا | |



فردا امتحان دارم اما از ساعت یک دارم وبگردی میکنم

خوب امروز اینجوری دوست داشتم بگذره

هرچه بادا باد

اگه امتحان افتادم میشه تاوان اون چیزی که دلم خواسته !!!!

+نوشته شده در 89/10/27ساعت15توسط پريسا | |



زن(مادر) از دیدگاه و نظر دكتر علی شریعتی"

 

 

 زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...

 

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...

 

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...

 

برای ازدواجش  در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی ...

 

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

 

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...

 

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

 

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

 

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

 

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

 

و هر روز او متولد میشود؛  عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

 

و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد  سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند ...

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد ...

و این، رنج است.

+نوشته شده در 89/09/10ساعت11توسط پريسا | |



همه چیز در چرخه بیهوده ای  به نام تکرار میگذرد

تکرار

تکرار

تکرار.........

باید این چرخه را دور بزنم !

 

+نوشته شده در 89/09/09ساعت14توسط پريسا | |



برای تو که وقتی نگاهم  به نگاهت گره میخورد دیگر مرا توان بریدن ز نگاهت نیست .......

 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟

آنقدر مات که یکدم مژه بر هم نزنی ؟

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی ...

 

 

در دلم آهسته میگویم

تو ای غریب آشنا

تو ای بیگانه با من و رویاهایم

تورا دوست میدارم

اما نمیدانم چرا!

+نوشته شده در 89/08/23ساعت13توسط پريسا | |



عاشق که میشوم

دنیا رنگ دیگری میشود

هر روز ٬هر لحظه ٬هر دقیقه ام

رنگ سبزه زارها ٬رنگ  گندمزارها میشود

عاشق که میشوم

میبینم دنیا برای من است .

عاشق که میشوم

خنده لحظه ای مرا با غم تنها نمی گذارد

عاشق که میشوم

خدا با من همراه میشود

و همه ی اینها معجزه ی عشق است!

و من تورا ای عشق سپاسگذارم

همیشه با من باش ......

+نوشته شده در 89/08/19ساعت12توسط پريسا | |



گاهي دلت گرفته 

نميداني دردت را به كه بگويي 

كه بشنود

و نشنيده بگيرد...!!

دلم گرفته است ... 

+نوشته شده در 89/08/13ساعت14توسط پريسا | |



دو ماه است  که دیگر نیست کسی که عاشق گلها بود

کسی که در غم ما می سوخت ٬

 کسی که آه چه تنها بود...

دو ماه از سفرش رفته است ٬

دو ماه است که دل ابری ست

دو ماه است که باران هست

دو ماه است که " مادر " نیست!

+نوشته شده در 89/07/14ساعت12توسط پريسا | |



آدمها هرچه دلشان می خواهد از مغازه ها می خرند

و چون هیچ مغازه ای نیست

که در آن دوست بفروشد

انسانها مانده اند بی دوست .....

+نوشته شده در 89/03/23ساعت15توسط پريسا | |